دلم تنگ شده واسه داداش تسوکه و علامت مامور مخصوص حاکم بزرگ و سیب خنده و جز جدایی ناپذیر کارتون های عصر گاهی : ظرف استیل حاوی نارنگی و سیب و لیموشیرین عزیزجون
برای توپ های بنفش چند لایه و راه راه دلم تنگ شده یادمه که لابلای کلاس تیزهوشان و با وجود داد و بیداد خانوم پاشایی میرفتیم توی حیاطشون و با نغمه و شهریار و صبا فوتبال بازی میکردیم و زمین میخوردیم و پوست چونه و زانوهامون میرفت ولی آخ نمیگفتیم و بلند میشدیم و به درد هامون میخندیدیم کنار هم
تتومون برچسب های آدامس لاویز و آدامس خرسی بود
غم داغ شدن آداپتور سگا و انتظار طولانی واسه بازی کردن مجدد
سر صف معرفی شدن یا نشدن
تغذیه مدرسه امو ن نون پنیر گوجه هایی که گوجه اشون رو یباشکی در میاوردم مینداختم توی سطل و تا چند روز عذاب وجدان میگرفتم که حالا بخاطر دور ریختن نعمت خدا میرم جهنم :))
گرفتن جایزه از طبقه پنجم کلبه جایزه که مخصوص کلاس پنجمی ها بود اما من کلاس اولی خودمو میکشتم تا بیستام بشه صدتا و از اونجا جایزه بردارم ( با شر بازی ! )
دلم واسه فیزیک و شیمی خوندن راهنمایی تنگ میشه حس بزرگ بودن و متفاوت بودن بهم میداد
دلم واسه مسابقه های شطرنج و اشک و خنده های بعد باخت ها و بردهام تنگ میشه
آخ که مدال طلای الکی و حکم گرفتن چه کیفی داشت
دلم واسه اینکه آقای اسدی بگه امید تیممون هستی ببینم چه میکنی تنگ شده
ارنج تیم رو برعکس میچید که من حتما مدال بیارم :)
واسه پیاده رفتن تااااا کتابخونه اعتمادیه و هن هن کنون کتاب آوردن تا خونه
واسه موهای پسرونه ی کوتاه و قارچی
واسه خونه قدیمیمون
واسه تخت دو طبقه ام
واسه تاج طلا و پر طلا و نوک طلا
واسه همه چی بچگیام دلم تنگ میشه
چه بد که تا بچه ایم میخوایم بزرگ بشیم و وقتی بزرگ میشیم همش زور میزنیم یکان سنمون دیرتر بالا بره
برچسب:
نویسنده: پندار کوهی